چند سال پیش یه گزارشی در رابطه با میزان درآمد افراد توسط یه خبر نگار تهیه شد .اون خبر نگار ۳ سوال رو از افراد مختلف به این ترتیب پرسید.( سال تهیه گزارش مربوط به اوایل دهه ۱۳۷۰ میباشد)
۱-شغل شما چیه؟ ۲-میزان درآمد شما چقدره؟ ۳- آیا شما از درآمدتون راضی هستین؟
- یه کارگر ساختمانی.- میزان درآمد من تقریباْ ماهی بیست و پنج هزارتومان میباشد.-خدارو شکر میکنیم .
- یه مغازه دار. - میزان درآمدمون خرج در رفته بیست و پنج تا سی هزارتومن میمونه.- والا خر ج خیلی گرونه و باید با صرفه جویی زندگی کرد.
و......
- کارگر یه کارخانه. -حقوق ماهیانه من پانزده هزار تومن است.- از درآمدم خیلی راضی هستم و هیچ مشکلی هم ندارم.
-یک پزشک جراح متخصص. -درآمد ماهیانه من تقریباْ ششصد هزارتومن میشه. -نخیر از درآمدم خیلی راضی نیستم.
خبر نگار وقتی این جواب رو از آقای پزشک میشنوه میگه من از چند نفر سوال کردم با درآمد های زیر بیست و یا بیست و پنج هزار تومن میگفتن از درآمدشون راضی هستن شما چطور این جواب رو میدین؟ و اون پزشک محترم جواب داد : اونها میخوان زنده باشن ولی من میخوام زندگی کنم.
من نمیدونم حق با کیه اما برای روشنتر شدن قضیه گریزی میزنیم به یه داستان قدیمی.
روایت کردن که شاه عباس بعضی وقتها در لباس درویشی شبها توی اصفهان پرسه میزده تا ببینه مردم چطوری زندگی میکنن.
یه شب در حوالی اصفهان به یه خونه گلی کوچیک برخورد و از سوراخ پنجره صدای هلهله و خنده به گوشش رسید .در زد و با یه "یاهو" وارد خونه شد زن خونه یه دیگ مسی قدیمی رو دمر کرده بود وبجای دایره روی اون میکوبید دو تا بچه خونه داشتن دست میزدن و پدر هم داشت میرقصید. درویش(شاه عباس) به لباسهای مندرس و پاره خانواده نگاهی انداخت و از لوازم زندگی هم جز یه تکه حصیر کهنه یه لحاف رنگ و رو رفته و یه پی سوز چیز دیبگه ای ندید.
درویش پرسید مرد شغل و درآمدت چیه؟ مرد گفت از بیابانهای اطراف هیزم جمع میکنم و در شهر میفرفروشم پاره ای نان میخرم و مقداری سبزی و این چنین روزگار میگذرانیم.
درویش گفت آخه این که نشد رسم زندگی کردن اگر یه وقت هیزم فروشی ممنوع شد تو چکار میکنی؟ باید به فکر کار پر درآمد تری باشی.
مرد گفت: ای بابا ما زندگی میکنیم خدا هم بزرگه یک لقمه نون رو هم خودش میرساند.
فردای آن روز وقتی شاه بر تخت نشست فرمان داد خرید و فروش هیزم ممنوع میباشد.
شب بعد شاه یک بار دیگر در لباس درویشی به سراغ همان خانه رفت و در کمال تعجب همان صدای هلهله و شادی را شنید . وارد خانه شد واحوال آن مرد را پرسید .او گفت امروز مشکی از همسایه قرض کردم و به سقایی و فروش آب پرداختم .درویش متعجب شد ولی یک بار دیگر گفت ای مرد باید به فکر کار و درآمد بیشتری باشی. وآن مرد دوباره حرف خود را تکرار کرد که روزی را خدا میرساند .ما فقط زندگی میکنیم.
روز بعد شاه فرمانی دیگر صادر کرد.فروش آب ممنوع
شاه برای سومین شب به سراغ آن خانه و خانواده رفت ویک بار دیگر با همان هلهله و شادمانی روبرو شد. مرد خانه گفت: وقتی شنیدم سقایی را ممنوع کردند کوله ای از پدرم برایم مانده بود برداشتم ودر بازار به بار بری و حمالی پرداختم .خدار روزی رسان است و ما زندگی میکنیم.
وقتی شاه برای چندمین بار با این صحنه روبرو شد به غیرت و پشت کار او درود فرستاد و از همیان خود کیسه ای پر از طلا بیرون آورد و به او داد.
ازقضاچند شب بعد گذار شاه به همان محله افتاد و به خود گفت بهتر است یک سری هم به آن خانواده بزنم وقتی به در آن خانه رسید در کمال حیرت صدایی از پنجره به بیرون نمی آمد. و وقتی وارد شد دید که هر کدام از زن وشوهر در گوشه ای از خانه زانوی غم در بغل گرفته و کودکان نیز با چشمانی اشک آلود خوابیده اند.
مرد با دیدن شاه کیسه زر را به سویش پرتاب کرد و گفت : سکه ها از آن خودت بگذار زندگی کنیم . از وقتی این طلا ها را به ما دادی هر روز صبح از خانه بیرون میرویم و تا شب در بازار بر سر آن که هر کدام چیزی طلب میکنیم که باب میل دیگری نیست با هم به مشاجره و دعوا میپردازیم و شب خسته گرسنه با اخمهایی درهم به خانه بر میگردیم ...
( به راستی ما چقدر زندگی میکنیم؟ آیا در لابلای این همه گرفتاریهای روزانه که برای خودمون درست کردیم وقتی هم برای زندگی کردن گذاشتیم یا فقط میخواهیم که زنده باشیم.)
(( در پناه حق))