تبليغاتX
از کوچه باغ تا کوچ باغ

از کوچه باغ تا کوچ باغ

نیش و نوش

میگن بعضی از آدمها با دیدن عسل یاد زنبور و سوزش نیش اون میفتن . اما بعضی دیگه با دیدن

 زنبور یاد عسل می افتن.

اینکه ما کدوم رو تو زندگی انتخاب کنیم و دنیا رو چجوری ببینیم در اختیار خودمونه اما واقعیت

 اینه که دنیا با نیش و نوش همراه و هیچ کدوم بدون اون یکی نه تنها وجود نداره  بلکه معنا هم

 پیدا نمیکنه  پس حالا که به قول تره بار فروشها در همه بهتر نیست سعی کنیم عسلها رو بیشتر

 ببینیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 19:23  توسط امیر خسروی  | 

انسان و گرگ

گفت: دانـایی که گرگــی خیره سر

هست پنهــان، در نهـــاد هر بشــــر

لاجـرم، جاریسـت پیکــاری ستـــرگ

روز و شب ما بین این انسان و گرگ

زور و بــازو چــاره این کــار نیســـت

صاحب اندیشه داند چــاره  چیست

ای بسـا،انسان رنجــور و پریــــــش

سخت پیچیده گلــوی گرگ خویــش

وی بســا زور آفـــریـن مـرد دلیــــــر

هسـت در چنـگال گرگ خـود اسیــر

هر که گرگش را در انـدازد به خــــاک

رفتـه رفتـه می شود انسـان پـــــاک

وانکه از گرگش خورد هردم شکست

گر چه انسان مینمـاید گـــرگ هسـت

وان کـه بــا گرگـــش مـــدارا میـکنـــد

خلق و خوی گـــــــــــرگ پیـدا میکنـد

در جوانــــی جـان گــرگ خـــود بگیــر

وای اگـر ایــن گـــرگ گـــردد با تو پیـر

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 0:6  توسط امیر خسروی  | 

چند سال پیش یه گزارشی در رابطه با میزان درآمد افراد توسط یه خبر نگار تهیه شد .اون خبر نگار ۳ سوال رو از افراد مختلف به این ترتیب پرسید.( سال تهیه گزارش مربوط به اوایل دهه ۱۳۷۰ میباشد)

۱-شغل شما چیه؟  ۲-میزان درآمد شما چقدره؟   ۳- آیا شما از درآمدتون راضی هستین؟

- یه کارگر ساختمانی.- میزان درآمد من تقریباْ ماهی بیست و پنج هزارتومان میباشد.-خدارو شکر میکنیم .

- یه مغازه دار. - میزان درآمدمون خرج در رفته بیست و پنج تا سی هزارتومن میمونه.- والا خر ج خیلی گرونه و باید با صرفه جویی زندگی کرد.

         و......

- کارگر یه کارخانه. -حقوق ماهیانه من پانزده هزار تومن است.- از درآمدم خیلی راضی هستم و هیچ مشکلی هم ندارم.

-یک پزشک جراح متخصص. -درآمد ماهیانه من تقریباْ ششصد هزارتومن میشه. -نخیر از درآمدم خیلی راضی نیستم.

خبر نگار وقتی این جواب رو از آقای پزشک میشنوه میگه من از چند نفر سوال کردم با درآمد های زیر بیست و یا بیست و پنج هزار تومن میگفتن از درآمدشون راضی هستن شما چطور این جواب رو میدین؟ و اون پزشک محترم جواب داد : اونها میخوان زنده باشن ولی من میخوام زندگی کنم.

       من نمیدونم حق با کیه اما برای روشنتر شدن قضیه گریزی میزنیم به یه داستان قدیمی.

    روایت کردن که شاه عباس بعضی وقتها در لباس درویشی شبها توی اصفهان پرسه میزده تا ببینه مردم چطوری زندگی میکنن.

 یه شب در حوالی اصفهان به یه خونه گلی کوچیک برخورد و از سوراخ پنجره صدای هلهله و خنده به گوشش رسید .در زد و با یه "یاهو" وارد خونه شد زن خونه یه دیگ مسی قدیمی رو دمر کرده بود وبجای دایره روی اون میکوبید دو تا بچه خونه داشتن دست میزدن و پدر هم داشت میرقصید. درویش(شاه عباس) به لباسهای مندرس و پاره خانواده نگاهی انداخت و از لوازم زندگی هم جز یه تکه حصیر کهنه یه لحاف رنگ و رو رفته و یه پی سوز چیز دیبگه ای ندید.

درویش پرسید مرد شغل و درآمدت چیه؟ مرد گفت از بیابانهای اطراف هیزم جمع میکنم و در شهر میفرفروشم پاره ای نان میخرم و مقداری سبزی و این چنین روزگار میگذرانیم.

درویش گفت آخه این که نشد رسم زندگی کردن اگر یه وقت هیزم فروشی ممنوع شد تو چکار میکنی؟ باید به فکر کار پر درآمد تری باشی.

مرد گفت: ای بابا ما زندگی میکنیم خدا هم بزرگه یک لقمه نون رو هم خودش میرساند.

فردای آن روز وقتی شاه بر تخت نشست فرمان داد خرید و فروش هیزم ممنوع میباشد.

شب بعد شاه یک بار دیگر در لباس درویشی به سراغ همان خانه رفت و در کمال تعجب همان صدای هلهله و شادی را شنید . وارد خانه شد واحوال آن مرد را پرسید .او گفت امروز مشکی از همسایه قرض کردم و به سقایی و فروش آب پرداختم .درویش متعجب شد ولی یک بار دیگر گفت ای مرد باید به فکر کار و درآمد بیشتری باشی. وآن مرد دوباره حرف خود را تکرار کرد که روزی را خدا میرساند .ما فقط زندگی میکنیم.

 روز بعد شاه فرمانی دیگر صادر کرد.فروش آب ممنوع

شاه برای سومین شب به سراغ آن خانه و خانواده رفت ویک بار دیگر با همان هلهله و شادمانی روبرو شد. مرد خانه گفت: وقتی شنیدم سقایی را ممنوع کردند کوله ای از پدرم برایم مانده بود برداشتم ودر بازار به بار بری و حمالی پرداختم .خدار روزی رسان است و ما زندگی میکنیم.

وقتی شاه برای چندمین بار با این صحنه روبرو شد به غیرت و پشت کار او درود فرستاد و از همیان خود کیسه ای پر از طلا بیرون آورد و به او داد.

   ازقضاچند شب بعد گذار شاه به همان محله افتاد و به خود گفت بهتر است یک سری هم به آن خانواده بزنم وقتی به در آن خانه رسید در کمال حیرت صدایی از پنجره به بیرون نمی آمد. و وقتی وارد شد دید که هر کدام از زن وشوهر در گوشه ای از خانه زانوی غم در بغل گرفته و کودکان نیز با چشمانی اشک آلود خوابیده اند.

مرد با دیدن شاه کیسه زر را به سویش پرتاب کرد و گفت : سکه ها از آن خودت بگذار زندگی کنیم . از وقتی این طلا ها را به ما دادی هر روز صبح از خانه بیرون میرویم و تا شب در بازار بر سر آن که هر کدام چیزی طلب میکنیم که باب میل دیگری نیست با هم به مشاجره و دعوا میپردازیم و شب خسته  گرسنه  با اخمهایی درهم به خانه بر میگردیم  ...

      ( به راستی ما چقدر زندگی میکنیم؟ آیا در لابلای این همه گرفتاریهای روزانه که برای خودمون درست کردیم وقتی هم برای زندگی کردن گذاشتیم یا فقط میخواهیم که زنده باشیم.)

                 (( در پناه حق))

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 1:32  توسط امیر خسروی  | 

سلام

یه سلام به بزرگی دلهای همه شما دوستان خوب که در دو ماه گذشته به علت گرفتاری کاری نتونستم بهتون سر بزنم.

امروز کوچه باغ یک ساله شد و جا داره از همینجا از علیرضای عزیز که در تشویق من به نوشتن خاطراتم نقش اساسی داشت تشکر کنم و بگم علی جون خودمونیم اگر چه الان با من چند هزار کیلومتری فاصله داری ولی از وقتی رفتی انگار بیشتر دوست دارم .

در ضمن اگه خدا بخواد از هفته آینده مجدد شروع به نوشتن میکنم و سعی میکنم علاوه بر سه فصل اصلی خاطره - شعر و اجتماعی یه گریزی هم به دنیای فکاهی بزنیم. فعلاْ 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 17:5  توسط امیر خسروی  | 

عیدتان مبارک باد

اگرم از پس یک جمعه در این سال در آیی چه شود

عید ما با تو مصفا و دلان شاد نمایی چه شود

تیزی تیغ عدالت به عدویان بنمای

که اگر ملک ز ظالم بزدایی چه شود


عید نوروز مبارک باد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 2:34  توسط امیر خسروی  | 

ولادت ، تنها بهانه آفرینش

                        و

                 آخرین رسول وحی

                                            مبارک باد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 22:41  توسط امیر خسروی  | 

نگاهی نو2

...همینطور که سال 56 داشت به آخر میرسید در دل خودش حوادث دیگه ای هم داشت اتفاق می افتاد ، از پچ پچهایی که گاهی وقتها از بزرگترها به گوش میرسید شنیدیم که حاج مصطفی را کشتن . یکی گفت: کار کی بوده ؟ اون یکی با لحنی آروم و یواشکی گفت: کار حکومتی هاست. و چند وقت بعد دوباره شنیدیم چند تا دیگه دارن دوباره در گوشی یه حرفهایی رد و بدل میکنن که خبر از مرگ یه دکتر از اساتید دانشگاه رو میداد ، دکتر شزیعتی. یکی شون گفت مگه چیکاره بوده ؟ اون یکی گفت مرد حسابی از اون مبارزهای خیلی بزرگ و با سواد بوده که فکر نکنم دیگه مثل اون پیداشه.میگن چند سال تو زندان بوده ، تازه کلی هم کتاب نوشته که اگه از هر کی بگیرن خودش چند سالی آب خنک داره . تو همین اسنا یکی که کمتر حرف میزد گفت: ای بابا بس کنید به شما چه ربطی داره مگه نمیدونید ؟دیوار موش داره ، موش هم گوش داره . که یکی از میون جمع که اتفاقاً دانشجو هم بود با صدای بلند فریاد کشید.مرد حسابی موش داره گوش داره یعنی چی؟ آخه تا کی باید ترسید و دم بر نیاورد همین چند وقت پیش پسر آقا رو شهید کردن حالا هم که دکتر اصلاً تو خبر داری تا حالا چند نفر از امثال این آدمها رو بدون اینکه کسی بفهمه سرشون رو زیر اب کردن؟تو میدونی چند تا از جونهای این مملکت تو کنج زندانها دارن میپوسند . مثل نقل و نبات همه جا دارن مواد مخدر پخش میکنن تا سر ملت رو گرم کنن که نبینن چطور منابع این کشور رو غارت میکنن... 

   عید سال 57 در حالی شروع میشد که هیچ کس حتی فکرش رو هم نمیکرد که با چند تا اعتراض پراکنده و کوچیک در گوشه و کنار مملکت قراره چه آتیشی بلند بشه. با به آخر رسیدن سال تحصیلی نه تنها به تعداد بحثهای سیاسی داخل کلاسهای درس اضافه میشد بلکه با کنجکاوی و تیز کردن گوشهامون اطلاعات بیشتری از اطراف جمع میکردیم. 

 چند روزی از امتحانات پایان سال گذشته بود که یه روز با ممد توی کوچه باغ داشتیم میرفتیم که به یدا... آقا خانی بر خوردیم .ممد از اون پرسید: کجا میری ؟گفت: دارم میرم میتینگ . این اولین باری بود که این کلمه رو میشنیدم ، ازش پرسیدم متینگ چیه ؟ گفت میریم با بچه ها توی نفرآباد خونه یه بنده خدایی جلسه داریم میخواییم تظاهرات راه بندازیم، و در حالی که داشت دور میشد گفت : حالا میبینید.

   چند وقتی بود که با ممد یه کار جالب توجه و تازه ای رو یاد گرفته بودیم اون هم ترکوندن کپسولهای کوچیک  گاز پیکنیک بود . سر هرنجی داشتیم پرسه میزدیم که دیدیم یه جمعیتی تقریباً حدود 30 نفر از توی کوچه پاچنار زدن بیرون و شروع کردن به شعار دادن ، یکی میگفت :" بگو"  و بقیه با صدای بلند میگفتن :"مرگ بر شاه" و با سرعت به سمت کوچه دباغی و از اونجا توی خیابون حرم به سمت میدون شهر ری رفتن . کل ماجرا تقریباً 20 دقیقه طول کشید و با اومدن مامورین کلانتری همه متفرق شدن . فردای اون روز ظاهراً  اونها یه مسیر دیگه ای رو انتخاب کردن . پیچ جاده قم و میدون شهرری ، و دوباره مامورین کلانتری و فرار .

  خبر تظاهراتها و اغتشاشات مختلف از شهرهای تبریز قم و مشهد به گوش میرسید و ما هم کم کم خودمکون رو آماده میکردیم تا...

       

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 23:33  توسط امیر خسروی  | 

نگاهی نو

فصل دوم

نگاهی نو

-سال تحصیلی 56-55 با ورود ما به کلاس سوم راهنمایی در حالی شروع میشد که  شرایط سیاسی کشور به آرومی  داشت دستخوش حوادث و تغییراتی میشد پروژه ای که تحت عنوان فضای باز سیاسی چند مدتی بود به علت فشارهای  داخلی و بین المللی  توسط رژیم پهلوی کلید خورده بود ، فرصتی رو در اختیار بسیاری از مخالفین خصوصآ قشر فرهنگی یعنی معلمین ودبیران قرار داده بود تا با پیش کشیدن انواع بحث های اجتماعی و اقتصادی  در کلاسهای درس نصبت به  هدایت فکری  دانش آموزان به سمت سر منشاء مشکلات یعنی سیاست و سیاستمداران سوق بده . شاید یکی از تاثیر گذارترین  این دبیران در جهت روشن کردن افکار بچه های مدرسه ما  کسی  جز دبیر اجتماعی یعنی سر کار خانم تهرانی نبود. معلمی جدی اما خوش سیما و با نزاکت وروشنفکری مدیر . اینها رو میگم  چون سال سومی ها یکی از پر جنب و جوش ترین و غیر قابل کنترل ترین  دانش آموزا هستن ،ولی با وجود لبخندی که اون همیشه روی لبهاش بود هیچ و قت کسی به خودش این اجازه رو نمیداد که از حد خودش فراتر بره .یادمه کلاس رو همیشه با یکی دوتا جوک که بچه ها میگفتن شروع میکرد و پنج دقیقه آخر کلاس رو هم به بحث آزاد میگذروند و بر عکس بقیه دبیرها که برای مطالعه از انواع فشارها و تهدیدها گرفته تا برخوردهای خشن فیزیکی استفاده میکردن ، در رابطه با خوندن و جواب دادن دروس در کلاس این دبیر خاص بچه ها با هم رقابت میکردن .

   بحث در رابطه با تفاوتهای طبقاتی  و تفاوت در ارائه خدمات شهری بین مناطق مختلف شهرها گسترش زاغه نشینی و حلبی آبادها  ترویج فیلمهای مبتذل وغیر اخلاقی و.... موضوعاتی بود در جریان کلاسها به بحث گذارده میشد. یکی از اقدامهای جالب این دبیر گرامی این بود که از بچه ها خواست در رابطه با یکی از مباحثی که در کلاسها راجب اون صحبت کردیم رو  انتخاب و در رابطه با همان موضوع  با ذکر مثال و شواهد ملموس یک انشاء بنویسیم . در واقع این اولین کار تحقیقی بود که ما انجام دادیم و بچه ها از نتیجه کار خودشون خیلی خوشحال بودن.

    جالب این بود که بچه ها با پیش کشیدن همین بحث ها در بقیه کلاسها با سایر دبیرها مجادله فکری میکردن و از کنار این برخوردهای فکری به واقعیتهای  جدیدتری پی میبردن.

    قطع به یقین اون چیزی که اون روزها پای تخته سیاه یا پشت نیمکتها میگذشت تاثیر زیادی در دیدگاه و طرز تفکر ما گذاشت ودقیقاً یک سال بعد اولین نشونه هاش نمایان شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 11:11  توسط امیر خسروی  | 

توپ پر دردسر

توپ پر دردسر

کوچه باغ به آرومی داشت دست خوش تغییرات میشد، دیوار باغ ممد معرف کلاً خراب شده بود، میدون تره بار رو هم خالی کرده بودن وجای اون داشتن تعدادی خونه میساختن ،شهرداری هم داشت کف کوچه باغ روخاکریزی میکرد تا آماده آسفالت بشه. و به همین دلیل سرتا سر اون شده بود زمین فوتبال و انواع بازیهای دیگه.

   چند روز پیش دایی مجید براش یه توپ چرمی چهل تیکه خریده بود و اون یه روز صبح برای اولین بار از خونه آوردش تا بازی کنیم ، بچه ها توی کوچه باغ جمع شدن  که من و مجید شروع کردیم به یار کشی. یار کشی خودش داستانی بود، یکی میگفت من من ، اون یکی می گفت تو تو ، دوباره میگفت : کشیدم ، جوابش  کی رو مثلاً سعید رو ، طرف مقابل  حسین رو و.... بعد از یار کشی یه نفر که از بقیه کوچیکتر بود یعنی فرامرز اضافه اومد و قرار شد به عنوان نخودی تو دور همه بازی کنه . اما از اونجا که بهش بر خورد ناراحت شد و با سنگی که توی دستش بود با عصبانیت تموم زد به توپ چرمی که روی زمین بود .چشمتون روز بد نبینه سنگه بعد از برخورد به توپ کمونه کرد و بلند شد به سمت پنجره یکی از خونه هایی که تازه داشت ساختش تموم میشد و، جرررییییینگ شیشه اون شکست و اومد پایین . کمتر از چند ثانیه پرنده هم  اونجا پر نمیزد و هر کسی به سرعت خودشو یه جا قایم ( پنهان ) کرده بود . دقیقاً لحظه ای که یکی از کارگرهای شاغل توی ساختمون در رو باز کرد که ببینه چه خبره ، تازه ما متوجه شدیم موقع فرار توپ رو بر نداشتیم و در حالی که ما داشتیم مثل سیر و سرکه میجوشیدیم اون خیلی خون سرد در رو باز کرد و یه نگاهی به اطراف انداخت و دوباره در رو بست و رفت سر کار خوذش .با بسته شدن در در کمتر از چند ثانیه بچه ها از توی جوی آب و پشت درخت گرفته تا دیوارهای گلی نیمه خراب باغ ریختن توپ رو برداشتن و توی کوچه زکریا غیب شدن.

 

   بعد از ظهر فردای اون روز دوباره آقا مجید توپ چرمی رو از خونه آورد و این بار برای اینکه دوباره مشکلی پیش نیاد رفتیم 30 متر اون طرفتر و قرار شد بچه ها به نوبت شوت یه ضرب بازی کنن بچه ها دوتا دوتا شروع به بازی میکردن که توی این اسنا چشم من به زنگ یکی از خونه هایی که تازه ساخته شده بود افتاد ، یه خونه نوساز دو طبقه با نمای سیمانی رنگی که یه زنگ اف اف در باز کن هم داشت . لازم به ذکر که اون موقع ها تازه زنگ اف اف اومده بود توی بازار و یه کلا س خاصی برای خودش داشت .  همینطور که من از اون طرف کوچه باغ نگاهم به زنگ خونه بود بلند گفتم : بچه ها این خونه عجب زنگ مشتیداره چه حالی میده آدم زنگ بزنه و فرار کنه . داشته باش که هنوز جمله من تموم نشده بود و بچه ها سرشون داشت بر میگشت به سمت زنگ که، یه صدای کلفت از پشت پنجره طبقه دوم همون خونه که چند دقیقه ای ما ها رو زیر نظر داشت گفت: تو غلط میکنی!! یه نگاه به بالا انداختم و از اونجا که نباید کم میاوردم  در حالی که داشتم میگفتم خودت غلط میکنی، با سرعت تموم به سمت در خونه حمله کردم و دستم رو گذاشتم روی دو تا زنگش و  ده فرار اون بنده خدا با یک متر و چهل و پنج سانت قد و دومتر پهنا تا می خواست بیاد پایبین همه بچه ها پا به فرار گذاشتن من به سمت شرق و مهدی به سمت غرب که دوتایی یادمون افتاد دوباره توپ رو بر نداشتیم . توی یه لحظه هر دو نفر با تموم سرعت به سمت توپ حمله کردیم و مثل دو تا گوزن چنان با سر خوردیم به هم که هر کی به یه سمتی پرتاب شد، هر کدوم فکر کردیم اون یکی کوتاه میاد و بر میگرده پس این بار با عجله بیشتر به توپ حمله کردیم و  یه بار دیگه کله هامون مثل کدو خورد به هم و تااالاااااپی صدا کرد. با یه شوت توپ رو به سمت مجید پرتاب کردم و در حالی که دو نفری کله ها  رو با دست گرفته بودیم و فرار میکردیم به همدیگه ناسزا میگفتیم و تقصیر رو مینداختیم گردن همدیگه.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 12:38  توسط امیر خسروی  | 

سلام

با سلام به همه دوستان عزیز

 از این که چند مدتی به علت گرفتاریهای کاری نتونستم بهتون سر بزنم منو ببخشید.

 قصد دارم فصل اول خاطرات کوچه باغ رو با یه داستان کوچیک که احتمالاْ برای خیلی از شما ها هم ممکنه اتفاق افتاده باشه به آخر برسونم. اگر چه برای این فصل حرف های زیادی برای گفتن باقی مونده اما اگه خدا خواست در آینده گریزی بهشون خواهیم زد.  

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 23:6  توسط امیر خسروی  |