خدای کشتی آنجا که خواهد برد اگر ناخدای جامه بر تن درد
اتفاقاْ همون شب فردوسی رو توی خواب دید که با عصبانیت اومده سراغش و میگه : داداش پاتو از تو کفش ما در بیار. درسته که آدم با استعدادی هستی و قراره که شاعر بزرگی بشی. ولی سبک ما رو خراب نکن.اگر هم خواستی به سبک حماسی شعر بگی اینطوری بگو:
برد کشتی آنجا که خواهد خدای اگر جامه بر تن درد ناخدای
خودمونیم حتی یه کلمه نه کم کرده نه زیاد.بیخود نیست که میگن هر کسی کار خودش بار خودش... آخه نیم وجبی چرا قبول نمیکنی؟؟بابا این کاره نیستی انقده آتیش به پا نکن .![]()
ساخته بر ریگ ز انگشتان قلم میزند حرفی به دست خود رقم
گفت ای مفتون شیدا چیست این؟ مینویسی نامه؟ سوی کیست این؟
هر چه خواهی در سوادش رنج برد تیغ صر صر خواهدش حالی سترد
کی به لوح ریگ باقی ماندش؟ تا کسی دیگر پس از تو خواندش
گفت: شرح حسن لیلی میدهم خاطر خود را تسلی میدهم
می نویسم نامش اول و از قفا می نگارم نامه عشق و وفا
نیست جز نامی از او در دست من زان بلندی یافت قدر پست من
نا چشیده جرعه ای از جام او عشق بازی میکنم با نام او
ما را به فراموش خانه رهنمون کرده اند .و بی آنکه خود بدانیم در میان دود کاذب کبر و ریا چنان سر گرممان داشته اند که از غارت پشت پرده بی خبریم ، سند مولوی و شمس را به نام خود میزنند ، بو علی را بر خود منتصب میکنند . فردوسی و رودکی را به یغما میبرند . و اگر نه این کوتاهی و بی پاسخی نبود چگونه شغالان بزدل به خود چنان جسارتی میدادند که نام زرین "خلیج فارس" را مخدوش کنند. و میترسم ! و میترسم ! از اینکه همین شغالان کور دل که امروز در اطراف خانه ما لانه کرده اند در آینده ای نه چندان دور با هزار حیله و تزویر مذهب و ایمانمان را نیز به یغما برند.
باز از سر سوز دل صدایت بزنم شاید به کرم نظر به رویت بزنم
یارب تو مخواه که شیعیان خار شوند مهدی بنما که جملگی شاد شوند
اینها رو گفتم چرا که خودم رو در مقابل همه اونهای که برای عزت و سر بلندی این آب و خاک به خون خودشون غلطیدند مسئول میدونم .اگر چه دیروز ما در مقابل دشمنان بزرگه تا دندان مصلح چشم در چشم میجنگیدیم . اما امروز دشمن بچه های خوار و زبون ، اما فرصت طلب در میان وانفسای مجادلات اربابان ، به سرمایه های مادی و معنوی ما چنگ و دندان نشان میدهند و ما فقط نظاره گریم و بس...
توی آرشیو چهارم تیر ماه یه خاطره از سهراب نوشتم .اما بد نیست برای نشون دادن روح لطیف این شاعر معاصر به یک نقل قول از خودش اشاره کنم.
...آن روزها که هنوز جوان بودم چند هفته ای به استخدام سازمان مبارزه با آفات در آمدم ، اتفاقاً در همین مدت ملخ ها به روستایی هجوم آوردند و مرا برای مبارزه با آنها فرستادند ، عجب مبارزه ای بود زیر درخت توت من همه حواسم به این بود که مبادا ملخی را له کنم.
سلامم بر تو ای جانا کجایی که میخوانم تورا شاید بیایی
قریب است جمعه گردد نازنینا چه میگردد؟ اگر فردا بیایی
امیر
***************************************
( یادتون باشه ما دوتا ممد خسروی داریم )
بعد از ظهر یه روز از روزهای اواخر بهار امیر شمشیری و ممد خسروی (ممد شلی)از سمت قلعه گبری داشتن بر میگشتن به سمت محل که به قول خودمون یهواکی قبل از باغ ممد معرف با یه صحنه روبرو میش . ممد خسروی (ممد دوقول) زیر سایه یه درخت توت توی شیب جوب آب که زیرش پر از علفهای کوتاه و سبزه دراز کشیده یه دستش رو هم گذاشته روی پیشونیش و غرق خواب این یه طرف قضیه ، مهمتر این که چند متر اون طرفتر یه آتیش روشنه و چند تکه گوشت هم کنارش کباب شده و آماده خوردن. به ، به چه شود ، شیطون رفت تو جلدشون و آروم آروم رفتن کنار آتیش و گوشتهای کباب شده رو برداشتن یواشکی شروع کردن به خوردن و آهسته به هم میگفتن همه رو بخوریم استخونهاشم بذاریم روی سنگ بریم یه جا قایم بشیم ببینیم وقتی بیدار شد این صحنه رو دید چکار میکنه؟؟
در حال خوردن آخرین تکه کباب بودن که ممد از خواب بیدار شد و از زیر دستش صحنه رو دید. این قسمت رو داشته باشین. ممد که دیده بود کار از کار گذشته خیلی آروم بلند شد و با خنده و خیلی خونسرد که من اصلاً حواسم نیست که شما چکار دارین میکنین گفت: شکوریها ( جمله، شکوری پکوری گوگوری مگوریو ،اصطلاحی بود که ممد در مواقعی که هیجان زده میشد به کار میبرد و عموماً وقتی با صحنه های مثل این روبرو میشد بجای اسم به طرف میگفت چطوری شکوری؟) کجا بودین؟ وبعد خیلی موذیانه به آتیش نگاه کرد و گفت: اه خوردین؟ دوتایی زدن زیر خنده و ده بخند .راستی مزه اش چطوری بود ؟ مزه ش؟ خوب خوش مزه بود جات خالی. (یادتون باشه امیر شمشیری و ممد خسروی همچین توی خوردن یه کمی تیتیش مامانی و سوسول هم بودن ولی اون موقع زده بودن به سیم آخر که حالشو ببرن) ممد دوقول خیلی خونسرد بلند شد و در حالی که داشت پشتشو میتکوند گفت: اتفاقاً محمود جاوید گفته بود که گوشت طوله سگ هم مثل گوشت گوسفنده ولی من باورم نمیشد. جمله ممد هنوز تموم نشده بود که دوتای در حالی که داشتن ته استخونها رو با دندونهاشون در میاوردن خشکشون زد و چشماشون گرد شد ممد گفت: یعنی این گوشت طوله سگ بود ؟ و ممد دوقول که این دفعه داشت از ته دل میخدید گفت :خوب آره . با شناختی که از اون داشتن هیچی ازش بعید نبود و قبل از اینکه جملش تموم بشه اون دو نفر حتی شیرهایی که مادرشون تو بچگی بهشون داده بود رو داشتن بالا میاوردن صورتها قرمز و گلوها منقبض شده داشتن عین مرغ سر کنده بالا و پایین میپریدن و ممد هم از خنده غش کرده بود.
فردای اون روز سر کوچه باغ کریم شمشیری و چند تا از بچه ها با امیر و ممد وایساده بودن که ممد دوقول اومد کریم با خنده گفت: ژنرال ( اسم مستعاری بود که کریم موقع صدازدن ممد بکار میبرد) شنیدم دیروز گوشت طوله سگ به خورد ممد و امیر دادی. ممد همینجور که داشت نزدیک میشد زد زیر خنده و اصل قضیه رو گفت : ولی اون دوتا که باورشون نمیشد و هنوز تو لک بودن . جریان از این قرار بود که ممد در حال بیرون رفتن از در خونه به یکی از همسایه ها که اون روز یه گوسفند قربونی کرده بودن بر خورد میکنه یه تیکه گوشت بهش میده که ببره بده به مادرش اون هم تا توی خونه هم میره ولی میگه ولش کن بزار ببرم تو باغ خودم کباب میکنم میخورم. بعد از روشن کردن آتیش تا وقتی میخواد بپزه یه داز میکشه که...
دیو کش دور به انجام رسید آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل برگیرد ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ناچار کند داروئی جوید و در کار کند
صبحگاهی ز پی چاره کار گشت بر باد سبک سیر سوار
گله کاهنگ چرا داشت به دشت نا گه از وحشت پر ولوله گشت
وان شبان بیم زده دل نگران شد پی بره نوزاد دوان
کبک بر دامن خواری آویخت مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه کرد و رمید دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره مرگ نه کاریست حقیر زنده را دل نشود از جان سیر
صید هر روزه به چنگ آمده بود مگر آن روز که صیاد نبود
****************************
آشیان داشت در آن گوشه دشت زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
سنگها ز کف طفلان خورده جان ز صد گونه بلا در برده
سالها زیسته افزون ز شمار شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب زآسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت: کای دیده زما بس بیداد با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی بکنم آنچه تو میفرمایی
گفت: ما بنده در گاه تو ایم تا که هستیم هوا خواه تو ایم
بنده آماده بود فرمان چیست جان به را تو سپاریم جان چیست
دل چو در خدمت تو شاد کنم ننگم آید که ز جان یاد کنم
اینهمه گفت ،ولی با دل خویش گفتگویی دگر آورد به پیش
کاین ستمکار قوی پنجه کنون از نیاز است چنین زار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود زو حساب من و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد حزم را باید از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید پر زد و دور ترک جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب که مرا عمر حبابیست بر آب
راست است اینکه مرا تیز پر است لیک پرواز زمان تیز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت بشتاب ایام از من بگذشت
گر چه از عمر دل سیری نیست مرگ می آید و تدبیری نیست
من و این شهرت و این هشمت و جاه عمرم از چیست بدین حد کوتاه
تو بدین قامت و بال ناساز به چه فن یافته ای عمر دراز
پدرم از پدر خویش شنید که یکی زاغ سیه روی پلید
با دو صد حیله به هنگام شکار صد ره از چنگش کرده فرار
پدرم نیز به تو دست نیافت تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم باز پسین کاین همان زاغ پلید است که بود
عمر من نیز به یغما رفته است یک گل از صد گل تو نشکفته است
چیست سرمایه این عمر دراز رازی اینجاست تو بگشا راز
زاغ گفت: ار تو در این تدبیری عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گرچه پذیرد کم و کاست گنه کس نه . که تقصیر شماست
زآسمان هیچ نیایید فرود آخر از این همه پرواز چه سود؟
پدر من که پس از سیصد و چند کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت: که بر چرخ اثیر بادها راست فراوان تاثیر
بادها کز زبر خاک وزند تن و جانرا نرسانند گزند
هر چه از خاک شوی بالاتر باد را بیش گزند است و ضرر
تا بدانجا گه در اوج افلاک آیت مرگ شود پیک هلاک
ما از آن سال بسی یافته ایم کز بلندی رخ بر تافته ایم
زاغ را میل کند دل به نشیب عمر بسارش از آن گشته نصیب
دیگر آن خاصیت مردار است عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار به همین درمانست چاره رنج تو زان آسانست
خیز و زین بیش ره چرخ مپوی طعمه خویش بر افلاک مجوی
ناودان جایگهی سخت نکوست به از آن کنج حیاط و لب جوست
من که بس نکته نیکو دانم راه هر برزن و کوی دانم
خانه ای در پس باغی دارم وندر آن گوشه سراغی دارم
خوان گسترده الوانی هست خوردنیهای فراوانی هست
******************************
آنچه زان زاغ چنین داد سراغ گند زاری بود اندر پس باغ
بوی بد رفته از آن تا ره دور معدن پشه ، مقام زنبور
آن دو همراه رسیدند از راه زاغ بر سفره خود کرد نگاه
گفت: خوانی که چنین الوانست لایق حضرت این مهمانست
میکنم شکر که درویش نیم خجل از ماحصل خویش نیم
گفت وبنشت و بخورد از آن گند تا بیاموزد از آن مهمان پند
******************************
عمر در اوج فلک برده به سر دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش حیوانرا همه فرمانبر خویش
سینه کبک و تهور و تیهو تازه و گرم شده طعمه او
اینک افتاده بر این لاشه و گند باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود حال بیماری دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری ریش گیج شد بست دمی دیده خویش
یادش آمد که بر آن اوج سپهر هست پیروزی و زیبایی و مهر
فر و آزادی و فتح و ظفر است نفس خرم باد سحر است
دیده بگشود به هر سو نگریست دید گردش اثری زینها نیست
آنچه بود از همه سو خواری بود وحشت و. نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و بر جست از جا گفت : که ای یار نبخشای مرا
سالها باش و بدین عیش بساز تو و مردار تو عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلک باید مرد عمر در گند بسر نتوان برد
شهپر شاه هوا اوج گرفت زاغ را دید بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد راست با مهر فلک همسر شد
لحظه ای چند بر این لوح کبود لکه ای بود و سپس هیچ ...... نبود
( دکتر خانلری )
به یاد استاد بزرگ ادبیات فارسی شادروان دکتر ذوالریاستین
چند سال پیش سر کلاس ادبیات صحبت از خوبی و بدی ، خیر و شر و آزادگی و بندگی شد ، استاد از توی کیفش این شعر رو در آورد و خوند . روحش شاد و یادش گرامی باد.
جالب این بود که بعدها وقتی مهاجران به زبان بومی های استرالیا تسلت پیدا کردند متوجه شدند که معنای کونگارو یعنی "نمیدانم " است.
یه نصیحت : به 3چیز اطمینان نکنید.دکتر لاغر آخوند چاق و دلمه .چراااااااا؟؟؟؟؟؟؟
خوب معلومه دکتر اگه سرش میشد اول خودشو معالجه میکرد. آخوند چاق اگه راست میگفت تن پروری نمیکرد که خیلی چاق بشه. و اگه دلمه غذا بود اونو لای برگ مو و کلم و بادمجون قایم نمیکردند.
بگو بخند فقط مخصوص کوچیکترها نبود گاهی وقتها بزرگترها هم شوخیهای خفنی با هم میکردن یکی از بچه ها میگفت این دو تا صحنه رو من به چشم خودم دیدم .
شب اول ماه محرم (حدودداْ سال۵۵) رفته بودیم حسینیه شربیانیها عموماْ تو شبهای اول پیر مردها و بزرگترها میان هییت یه آقای روحانی رفت بالای منبر و بعد از خوندن چند تا آیه از قرآن و یه حدیث شروع کرد راجب امام حسین گفتن: امام حسین اسبش رو برداشت... هنوز آقا شروع نکرده یه بنده خدایی انگار خیلی دلش پر بود با یه صدای بلند زد زیر گریه ، های ،های ، مش فتحلی ( خدا بیامرز) با صدای بلند و با لهجه ترکی گفت:مرتیکه بی لحظه صبر اله شاید این بار میخواد بره اسبشو آب بده.(انفجار جمعیت) روحانی که نتونست با ۳تا صلوات مجلس رو جمع کنه مجبور شد مطلب رو عوض کنه.
راوی میگفت یه روز صبح زود بابام رفته بود حموم مش غلام وقتی برگشت خونه از دم در یه ریز میخندید و می اومد مادم گفت :وا حاجی بلا به دور چی شده اول صبحی گفت من که نفهمیدم تو حموم چی نماز خوندم ( تا اینجا که داشت رفیقمون داستان رو تعریف میکرد فکر کردم شاید اون اتفاق تاریخی دوباره تکرار شده آخه یکی از معظلات حمومهای عمومی این بود که به قول قدیمیها اگه نصف شب یه بنده خدایی بعد از خاک بر سری بطور اتفاقی شرتش رو اشتباه پاش میکرد یا اینکه در یه مورد یکی شورت حاج خانم رو پاش کرده بود دیگه چه افتضاحی که نمی شد) گفت : نه قضیه یه چیز دیگه هست .جریان اینه که این بنده خدا گویا هر روز صبح میرفته حموم و غسل میکرده چند نفر از مشتریها هم به مش غلام میگن ببینم فلانی وقتی میاد حموم چقدر پول میده میگه ۲۵ ریال در صورتی که باید ۳تومن بده اونها هم مش غلام رو تحریک میکنن الان که اومد بیرون بهش بگو فلانی تو هر روز ۵ریال کمتر پول میدی و اگه من راضی نباشم غسلت باطل اقا چشمت روز بد نبینه طرف وقتی اومد بیرون و مش غلام این حرف رو زد با یه قیافه خیلی جدی گفت: راست میگی؟ این که کاری نداره خودم باطلش میکنم یه دست گذاشت رو شکمش و یه پاش رو گرفت بالا و یه فشار پپرررززژژژژ... که حموم ترکید. نا لوطی انگار مخوص گذاشته بود کنار....
- بچه ها میگین آدماش چی شدن ؟
-خدا کنه کسی نمرده باشه .
-یکی از بچه ها به داداش کوچیکترش گفت تو بر خونه یه وقت میترسی .برو بابا نمیخوام خودت میترسی.
بچه ها بلند بلند از چپ شدن اتوبوس سر میدون شهرری صحبت میکردن و آدمهایی که اتفاقاً از همون مسیر میومدن با تعجب بهشون نگاه میکردن.
از انتهای خیابون هرنجی که رد شدیم و رسیدیم تو خیابون حرم کریم کم کم از بچه ها جدا شد و من شصتم خبردار شد یه خبری هست ولی نه اتو بوس .
سر ایستگاه بچه ها با یه حالت کنجکاو به اطراف میدون نگاه میکردن از پشت دکه یخ فروشی تا پشت اتوبوسهای پارک شده و تاکسی های خطی. نه خبری نبود .شاید بردنش .مگه کشک به این زودی که نمیشه بلندش کرد.شاید دم سه را ورامین باشه .بریم؟ نه بابا دوره گم میشیم.راستی کریم کو ، نکنه سر کاریم.خوب معلومه دیگه مگه هنوز نفهمیدین . شاسنم خانوم (مادر خانواده...) به کریم پول داد ه بیاد از نونوای بربری سر ایتگاه نون بخره اون هم میخواست که تنها نیاد شماها رم با خودش آورد.ناصر لماس گفت پس چرا قسم دروغ خورد حالا سنگ میشه .امیر هم که هم دست داداشش بود گفت :نخیر دروغ نگفت بیا همین اتوبوسه رو نگاه کن ( اشاره به یک اتوبوس که در حال دور زدن دور میدان شهرری بود) ببین ببین آهان آهان برگشت دوباره میره میدون شوش(یکی از میادین تهران).
... علی آبنیکی و ممد بهرامی و چند تا از بچه های بزرگتر محل سر کوچه زکریا وایساده بودن و گرم صحبت، یکی از بچه ها داشت از جریان سفر به شمال و جاده چالوس و اینکه از لای دیوار خونه هاشون درخت سبز میشه و... دقیقاً تو همین لحظه آقا رحیم با تاکسیش رسید سر کوچه و ترمز کرد مجید داداش کوچیکه خونواده هم تو ماشین بود ولی پیاده نشد، رحیم در حالی که داشت با بچه ها سلام علیک میکرد از ممد بهرامی پزسید چه خبره ؟ ممد گفت علی میگه تو شمال از لای دیوار خونه ها درخت سبز میشه. رحیم گفت مرد حسابی چرا راه دور میری من خودم امروز رفتم ماشینمو بشورم یه چیزی دیدم از تعجب داشتم شاخ در میاوردم. مگه چی دیدی ؟ چند روز پیش مسافر در بستی بردم شور آباد، بارون اومده بود و جاده هم گلی آفا چند تا دونه گندم با یه مشت گل پاشیده لای سپر جلو حالا امروز دیدم سبز شده.
بجه ها با تعجب و نا باوری داشتن به همدیگه و رحیم نگاه میکردن که گفت باورتون نمیشه ؟ خودتون ببینید. پنج تا کله چسبیده به جلو پنجره تاکسی دارن لای سپر دنبال گندم سبز شده میگردن که رحیم به داداش مجید توی ماشین اشاره کرد و بوق بنزی و بووووووووق هرکی از یه طرف پرید هوا و... خنده بازاری شد که نگو این که آدم رو دست بخوره یه چیزه اینکه از یه سوراخ دوبار گزیده شه یه چیز دیگه.
ممد بهرامی و آقا ممد نسبت به تاکسی رحیم فوق العاده حساس و محتات شده بودن به طوری که سعی میکردن بهش نزدیک نشن یا اینکه از دور مطمین بشن کسی توش نیست.
سر کوچه رحیم کاپوت تاکسیشو زده بود بالا و داشت واتر پمپش رو عوض میکرد که ممد بهرامی رسید و چاق سلامتی کرد. لازمه بگم توی محله هرنجی اتحاد و یک دلی بچه های کوچه زکریا مثال زدنی بود ،و بچه ها جدای از همسایگی و رفاقت یه احساس وظیفه ای نسبت به هم داشتن، یه نیم ساعتی عوض کردن واتر پمپ و باز و بسته کردن رادیاتور طول کشید آخرین قسمت کار بستن شلنگ پایین رادیاتور بود که ممد با گذاشتن یه تکه مقوا زیر ماشین خوابیده بود داشت اونو میبست که اقا ممد از در خونشون اومد بیرون ودید ممد بی خیال زیر ماشیبن سر گرمه رحیم هم که رفته بود داخل خونه آب بیاره شیشه سمتن راننده هم که پایینه خیلی آروم خودشو رسوند کنار ماشین و دستشو گذاشت روی بووووووووووق . کمتر از دو ثانیه آقا ممد که دید با دمپایی نمیتونه فرار کنه اونها رو انداخت و ده بدو و ممد بهرامی هم با پیچ گوشتی دنبالش و میگفت سید اگه بگیرمت...
خودمونیم البته میشه بدون مردم آزاری هم خوش بود.
شادی چقدر ارزون بود و قابل دسترس خیلی نمیخواست دنبالش بدویی خودش میومد دنبالت فقط کافی بود بخوای
نزدیک ظهر بود و آقا رحیم برادر بزرگه خانواده شمشیری با اون تاکسی نارنجی رنگ بزک شدش وارد کوچه شد ممد بهرامی و آقا ممد ( سید ممد ) روی پله خونه محمود آقا نشسته بودن و چند تا بچه قد و نیم قد هم داشتن توپ بازی میکردن ، رحیم عموماً با یه فرمون وبا یه شتاب که مخصوص خودش بود همیشه وارد کوچه میشد . از ماشین پیاده شد و با یه قیافه حق به جانب و ناراحت اومد جلوی ماشین و با کنجکاوی شروع کرد به جلو پنجره اون نگاه کردن، ممد بهرامی از روی پله بلند شد و با عجله خودشو رسوند به رحیم و گفت: چی شده ؟ رحیم گفت: نمیدونم یه ساعته تو خط پدرم رو در آورده . آقاممد گفت چی؟ رحیم با یه لبخند مزبوحانه گفت : تو جاده باقر آباد داشتم میومدم یه گله گنجیشک پیچیدن جلوی ماشین خوردن به کاپوت وشیشه ، حالا یکیشون رفته زیرماشین و هی جیک جیک میکنه . تو همین لحظه که امیر در خونه رو باز کرد اومد تو کوچه، ممد بهرامی و آقاممد گوششون رو چسبونده به جلو پنجره تاکسی و داشتن دنبال صدا میگشتن ،رحیم آروم به داداشش امیر اشاره کرد برو کنار وخودش عقب عقب رفت به سمت فرمون ماشین و دستشو گذاشت روی بوق، چشمتون روز بد نبینه صدای بوق بنزی 17*10 از دور هم آزار دهنده است چه برسه به بیخ گوش در حالی که اون دوتا بیچاره ساده از وحشت پریدن هوا بچه ها از خنده غش کرده بودن و ریسه میرفتن .اون طرف خیابون اوس جعفر که در مغازه آهنگریش نظاره گر ماجرا بود با تکون دادن سر به سادگی اون دوتا که هر روز با یه ترفندی بازی میخورن میخندید . اگه کارتون ماشینهای پرنده که در تعقیب یه کبوتر نامه بر هستن رو دیده باشین .آقا ممد دقیقاً مثل او سگه تو گلو میخندید و به ممد بهرامی اشاره کرد که عجب کلاهی سر رفت. و ممد هم با یه خنده همراه با عصبانیت در جواب ضمن ارادت به همشیره اون میگفت: تو خودت زودتر رفتی جلو و...
جالبترین قسمت این ماجراها مشاجره هایی بود که بین اون دونفر بعد از هر رودستی که میخوردن پیش میومد که هر کدوم میخواستن بگن اون یکی زودتر گول خورد و من از اول حواسم بود.ادامه دارد

